felani gh چهارشنبه 5 تیر 1392 10:29 ق.ظ نظرات ()

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!
نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!









مجله اینترنتی امپراطور


آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی!
... از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره میشدم!
باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !
قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ، ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!
و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ، و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است
پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ، فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !
سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !
تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!
تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !
و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات دیوانه میشوم !
حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم ، و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم !
بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !
و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ، هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید!








چشمها را بر دریچه ی انتظار پلک نمی زنم.
اشکها در بستر گونه ها سرود دلتنگی سر می دهند.
آن سوی وسعت بارانی دل آفتاب یاد تو جاریست.
ساحل ماسه ای دستانم هنوز از عشق تو نمناک است.
نیلوفران خیس از شرم نگاه شعر شادی زمزمه می کنند.
نبض زمان نفس نفس میزند از حسرت دیدارت .
آغوش سرد دشت روزهاست گرمی عشق تورا منتظراست.
بیا که غروب دیگرازغربتش به تنگ آمده است.
بیا دیگر...







 کـــاش خـــوابــــت کـــمـــی مــــــــَــرا مــی دیـد ...


سی‌ثانیه زمان کمی نیست
صد بار می‌شود پلک زد
شصت بار می‌شود گفت:
"دوستت دارم"




عشق تنها میکروبی است
که از راه چشم و قلب وارد میشود و مغز را منهدم میکند ....





دنـیـای مـجـازی
شـلـوغ تـریـن
سـرزمـیـن تـنـهـایـی اسـت
بـا هـمـه کـس هـسـتـی و
بـا هـیـچ کـس نـیـسـتـی . . .





در تئوری ِ عشق ِ تو
دوست داشتن یک گزینه بود
مثل ِ دوست نداشتن




چه دنیای ساکتی …
دیگر صدای تپش قلبها
غوغا نمیکند …
بی گمان همه شکسته اند …




نـشـستـه ام…
بـــیـادِ کــودکــی هـــایــم،
دور ِ “غــلـط”هــا،
یـک خــط ِ قرمز مـی کـــشـم !
حتی…
دورِ تــــــــو !




زمان هایی هست ؛
که تمام عاشقانه ها هم می تواند
خلاصه شود در یک عبارت :
به درک...




من رسم دوستی ام مثل نان نیست که گرمش سر سفره دل باشد
و سرد و بیاتش سهم نمکی
چه گرمای حضورت
چه سرمای نبودنت
هر دو را دوست دارم...




روزی گفتی ,کنم شبی دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفته خود هیچ نیامد یادت

‏ ((سعدی))




کــاش مَن دیگــَری بودمــــ ....
مــی نشستمــ روبِـروی خـودَمـــ
ســر تــا پـــا گــوش مـی شدَمـــ
تــا ببیَمـــ حـَرفـــ حسابَمــــ
چیستــــ؟




یادته میگفتی عشقمون مثل تو فیلماست ؟؟؟
تو نقشت رو خوب بازی کردی
فقط من هیچوقت نفهمیدم اشتباهم چی بود که نقشمو دادن به یکی دیگه !؟!؟!





مرا محکــم تر در آغوش خود بگیـر …
من هنوز هم نـمی خواهم تــو را …
به دسـت خاطرات ” لــعنـتـی
” بسپـارم…




مدتهاست
چتر منطق را بر سر گرفته ام!
تا باران عشق را تجربه نکنم!
دیگر توان مقابله با
تب و لرز برایم باقی نمانده است!!!




کــاش اینبــار حداقل دل واژه برایــــم می سوخت
و خبــری مـی داد از تو...





خدایا . . .
مى خواهم اعتراف کنم !
خسته ام . . .
من امانت دار خوبى نیستم . . .
“ مرا ” از من بگیر . . .
مال خودت . . .
من نمى توانم نگهش دارم . . .




به من “عشق ” تعارف نکنید ،
همین چند وقت پیش ” گُول ” خوردم . . .
سیرم !





خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار . . .
خسته ام ،
یا طلبم را بده ؛
یا طلبت را بگیر . . . !





قول بده اگر یک روز خیلی اتفاقی نگاهمان به هم افتاد،
با هم گره اش را کور کنیم
باشه!؟




قـــهـــرها بـــهـــانــــه اســــت !!! کسی که دوستت دارد ...
برای ماندن در بین هزاران نقطه ی سیاه شب حتی اگر یک نقطه ی سپید بیابد
دلیلش می کند برای ماندن !!! و کسی که می خواهد برود ...
در سپیدی روز حتی اگر نقطه ای سیاه را هم نیابد
با انگشتش به گوشه ای اشاره می کند که انگار نقطه ای سیاه یافته !!!
کسی که رفتنی است بــــگــــذار بـــرود !







برای عشق تمنا كن ولی خار نشو
برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده
برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن
برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر
برای عشق وصال كن ولی فرار نكن
برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن
برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش
برای عشق خودت باش ولی خوب باش